سيد محمد باقر برقعى

265

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جهان فقر به جهان فقر بنگر ، كه چه طرفه باغ دارد * نه خراش خار نخوت ، نه خروش زاغ دارد مَه‌ام از جبين و ابرو ، به شب سياه گيسو * ز سهيل شمع روشن ، ز قمر چراغ دارد شده‌اند خار گل‌ها ز رخت به غير لاله * ولى آن هم از حد افزون به دل از تو زاغ دارد ره ظلمتِ دو زلفت ، به نوشته خضر خطّت * مگر آب زندگانى ، به لبت سراغ دارد چمن از بهشت خوش‌تر شد و آن فرشته پيكر * بَدَل مى آب كوثر ، به دل اياغ دارد همه‌كس دماغ جان تر كند از شراب زاهد * مگر آنكه باد نخوت ، چو تو در دماغ دارد لبم از خيال لعلت ، ز شكر كناره جويد * رخم از فروغ رويت ، ز قمر فراغ دارد دل عندليب مسكين ، همه از گل است خونين * نه شكايتى ز گلچين ، نه غمى ز راغ دارد گل سرخ در گلستان ، شده چون چراغ رخشان * خنك آنكه همچو « دهقان » مى چون چراغ دارد رباعى اى قادر ذوالجلال ، وى ربّ رحيم * از خوف و رجاى تو به امّيدم و بيم با آنكه خميده قدّم از بار گناه * نوميدىام از درت گناهيست عظيم